اما دلم نمیاد
۰۹۳۷۲۱۰۵۲۳۰
برای خرید به این شماره اس بدین
یا به این آی دی:
|
می خوام وبلاگمو بفروشم
اما دلم نمیاد ۰۹۳۷۲۱۰۵۲۳۰ برای خرید به این شماره اس بدین یا به این آی دی: + نوشته شده توسط ایلیا در شنبه سوم مهر 1389 و ساعت
6:59 بعد از ظهر |
در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم صحبت می کردند. هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می گرفت. این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. اما در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد. مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : « شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند. »
+ نوشته شده توسط ایلیا در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت
10:24 قبل از ظهر |
چگونه این آخرین بارها را در تجلی نگاه هم گریه نکنیم تو از پشت سکوت اشکهایت خیره به دوردست وشاید به انتها ومن در تو پر از تمنا غرق می شوم و رد پایم در آینه شعرهای دفترم جا می ماند با بوی دستهایت که افسون کننده خاطراتند و می مانی می خواهم هر از گاهی از سر قسمت دستهای مهربانیت را بگیرم و کابوسم را با شب وتو را با خودم قسمت کنم و خاطراتم را پیش کش عشق وعشق را پر از احساس و احساسم را تقدیم تو کنم و لبخند بزنی ومن در سایه خوابی خوش شعر بنویسم پر از شمع وپر از لاله سرخ قسم به آخرین دیدار قلبت خانه من است و ایمان دارم روزی دست در دست قدم می زنیم و دگر سیاهی نیست و تو با نگاهی گرم دوباره عاشقم کنی و من با یک لبخند دوباره عاشق شدنت را می بینم به دفتر عشق به اوج رسیدن به گیتاری که در دست می گیری به خندهای که می کنی نگاهی که می بینم و اوج لذت آنجا که خدا می خندد و من شاعر می شوم شعرم را می خواند واشکها پی در پی روی ماسه های داغ وداع و تو می روی و من می گریم بی حضور تو و عشق ما می ماند و بارها می میرد وگل سرخ قرارمان بارها زرد می شود چگونه گریه نکنیم حسرت نخوریم به این خوش باوری بی هیچ اشکی رفتن من در پیچ اولین وداع اشکهایم را پاک می کنم وتو را می بویم بوی اقاقی می دهی و اقاقی که حسود است وتو می خندی که عشق همین است + نوشته شده توسط ایلیا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت
5:48 بعد از ظهر |
به چشم روشنی نگاهت
از تاریکی دستهای نامریی چراغی خواهم افروخت از جنس بلور مهتاب تا باز آیی از سفر و سکوت خانه را بشکنی و در این هیاهوی بی سامان لبهای بسته را پر از غزل کنی دگر باره با خیره ترین واژه های بارانی که روزهای خاکستری و خزان رویاهایم را یاد اورند من اوازت را با شبگردان کوچه باغمان قسمت می کنم وتو با چشمانت رویایی ترین سرود ادینه را سر می دهی بی هیچ کلامی ولب از لب باز نکنی تا باور کنند ! سکوتت زیباست...
+ نوشته شده توسط ایلیا در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت
2:3 بعد از ظهر |
همیشه...
روزنه شب از دریچه های بسته روزهای بی مقدار جاریست در پی واژه ای روان شدن که پر باشد از تک کلمه اسمت پریای من واژگانت زیباست نم اشک می سوزاندم در هر خواب که باشی و نباشی و بخوانمت با شوق عاشقم شو من بی چیزم آن جامه های سرخم مر حبای دست توست که می روی و عطرت همچنان باقیست با بوی اقاقی و پیچید گیهای گلدانهای گل مادرم که ثانیه وار دوستت دارم بی جرئت ابراز پریای من ، بی چیزم با عشق که خود خواستم و می بینی که بی چیزم نثارت می کنم ، آن گریه های تلخ که جز آن ندارم پیش کشی ام بعد از سالها جدایی من و تو در میان ثانیه های هوا خواه جنگ جامه سرخم است که یکشنبه ابری من است با خزان وحشی تو چه جامی باشد از تو دریادم که مستم کند هر شب من تو را خواهم خواست در پس هر ناقوسی که جار می زند پریای من عاشقم شو من بی تو می میرم
+ نوشته شده توسط ایلیا در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت
7:41 بعد از ظهر |
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق
اب میراند مرا خاک می خواند مرا چشمی گریان انگار می خواهد مرا قلبی پر غم شاید می داندمی داند مرا که تا لحظه مرگ می گریاند مرا
+ نوشته شده توسط ایلیا در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
5:58 بعد از ظهر |
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی ان را دارد که مرا! زندگانی بخشند چشم های تو به من می بخشند شور عشق و مستی را وتو چون مصرعی زیبا سطری برجسته از زند گانی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دگر رونقی دیگر است . می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من ان چه را می بخشی
ادامه مطلب + نوشته شده توسط ایلیا در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
1:0 بعد از ظهر |
|
|